تو فکر یک سقف بودیم ....
یه سقف پابر جا...
سقفی که تن پوش هراس ما باشه ...
تو سردی شبها لباس ما باشه ....
سقفی اندازه قلب من و تو ....
زیر این سقف با تو از تو...
از شب و ستاره می گم...
گم می شم تو معنی تو...
معنی تازه می گیرم ...
و معنی تازه زندگی من یه معنی شیرینه که اگه شکر هر لحظه اش رو به جا نیارم خدا ازم دلگیر میشه...
آخه من !! بهتره بگم ما ( من و رضا ) سالیان سال بود منتظر این لحظه ها بودیم .... و حالا که بعد از 10 سال به هم رسیدیم هردومون بیشتر از قبل خوشحال و عاشقیم...
وقتی خاطراتم رو مرور می کردم تو تک تک لحظه هام امید به این روز بود... درسته گاهی غمگین بودم اما الان که شاد شاد شادم و خدارو به خاطر همه این شادی هام مقصر می دونم ...
و می خوام فریاد بزنم
...خداجون خیلی دوستت دارم ...
...ممنونم....
مااااااااااااااااااااااااچ
گاهی برگشت به خود و به خاطرات چقدر خوب و شیرین است....
....
می خواهم خاطراتم را مرور کنم ....
برمیگردم ...
آفرانی باشید که من هستم ......
کویر که می شوم شور و تشنه و بی قرار
باران می شوی
زلال و زندگی بخش و گوارا
شب که می شوم
تاریک و خسته و ناامید
ماه می شوی
بامیلیون ها ستاره
نور می شوی زلال و رخشنده
زمستان که می شوم
سرد و خاموش و تنها
طلوع می کنی با سپاهی از گرما
بهار می شوی
سبز و مبارک
گم که می شوم پیدایم می کنی
اشک هایم را با نسیم مهر پاک می کنی
شانه هایت را به سردر گمی های کوچکم می بخشی
و با دستهای بزرگت در چاه عمیق قلبم آرامش می ریزی
تنها تو را می پرستم
* * * * * * * *
![]()
در اتاقی که به اندازه تنهایی ست
دل من که به اندازه یک عشق است
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
یه تاریخ دیگه به تقویم توی ذهنم اضافه شد ..... ۷/۹/۸۷ اگه گفتی چه روزیه .. !!!! روز عقد من و ماه تموم !!!الان که اینو می نویسم خوشحال نیستم ... از یه چیزی دلگیرم و نمی تونم حس اونروزم رو بگم ... هرچند زیاد تفاوت نداشت با امروز .. بیشتر از اینکه اون روز خوشحال باشم مضطرب و نگران بودم ... احساس می کردم دلم نمی خواد هنوز که ۲۷ سالمه ازدواج کنم ... احساس می کردم تمام خوشی هام داره تموم می شه و شیرینی ها به پایان رسیدن.... درسته که منتظر همچین لحظه ای بودم سالها.... ۶ سال تمام ... اما این اواخر چیزیایی دیدم که تمام اعتمادم و علاقه ام رو زیر سوال بردند ولی به ناچار تن دادم به "با اجازه بزرگترا بله " چون من مسئول قلب اسیر رضا بودم و تمام این سالها.....
خدایا این احساس های بد من پوچ باشند و خام و از سر ترس .... خدای خوبم .. به قلبم آرامش بده .... قفل رو از زبونم بردار و کار کن که درست رو از نادرست تشخیص بدم و راست رو از دورغ .... رضا خوبه ... خیلی اما این عوامل خارجی اند که زندگی ما رو دارند نابود می کنند ...زندگی که هنوز تو نطفه ست ....
خدایا کمکم کن تا ناخدای زندگی ام باشم ... کمکم کن تا از سر شادی و خوشحالی شکر کنم نه از سر نیاز به درگاهت عجز و لابه کنم .... این که آدم تو نعمت باشه و تو رو فراموش نکنه شرطه ... و من مردش هستم تا این رو بهت ثابت کنم .... و می دونی که تو اوج لذت هم تو رو یاد کردم ... پس رهایم نکن که بی تو هیچم .... هیچ....
بعد از مرگ خسرو دل و دماغ نوشتن نداشتم .... باورش سخته که رفته ..... بعد از اون هم که بزرگ دیگه ای به نام آقالو ..... به همه دوستداران هنر تئاتر و سینما و هنر تسلیت می گم ...
چراغی در دست
چراغی در دلم
زنگار روحم را صیقل می دهم
آیینه ای در برابر آینه ات می گذارم
تا از تو
ابدیتی بسازم
![]()
امشب سر مهربان نخلی خم شد
در کیسه نان به جای خرما غم شد
در خانه ی دور بیوه ای شیون کرد
همبازی کودک یتیمی گم شد
شهادت مولی الموحدین امیر المومنین علی (ع) را به همه دوستان خوبم و همه شیعیان جهان تسلیت می گم
التماس دعا
یا علی
به نام خدای آبها باغها سیبها
مثل همیشه
خدایا شکرت
و باز هم تا ابد و مثل همیشه
خدایا خیلی خیلی خیلی خیلی دوستت دارم
می دونم و می دونی چرا ولی دوست دارم بگم تا بیشتر و بیشتر باورم بشه که تو چقدر بزرگی مهربونی عزیزی همه وجودمی و عاشقانه می پرستمت
خدایا می پرستمت .... ممنونم ... بلاخره انتظار ۶ ساله تموم شد اونم با خوبی و خوشی ... ماه تمومم دیگه تموم تموم شد ... کامل کامل چون من رو جزئی از خودش کرد حالا ما قراره دوتایی بتابیم به همه شبها و نقطه های تاریک زندگی و اونو روشن روشنش کنیم .... هیچ کجا تو زندگی ما نباید تاریک باشه... سخت بود خیلی .. اما الان که به تمام لحظه هامون فکر می کنم می گم خواب بوده ... نه ... الان که به دیشب فکر می کنم روز ولادت امام حسن مجتبی ... روزی که واسه اولین بار اومدن خونه تا درباره ما صحبت کنند .. چقدر اتفاقی اون روز ولادت بود ... کسی نمی دونست ولی ولادت بود و ما وسط روز فهمیدیم ... خدایا ممنوم که اینقدر نظر و لطف داری.... یا اون شبی که قرار بود یونی اعتراف کنه به دونسته هاش و تو نگذاشتی .... خریدی .... یا فاطمه زهرا ممنونم که آبروم رو حفظ کردی و منو مرید خودت ! بودم اما ارادتم بیشتر و بیشتر شد .... می خوام الگوم تو زندگی ام تو باشی .... می خوام مثل تو که علی رو راضی و خوشنود کرده بودی از خودت منم رضا رو خوشبخت و راضی کنم ... کمکم کن تا زندگی ام رو به سامون برسونم و شوهرم رو از خودم راضی نگه دارم .... این روزا اونقدر دل نازک شدم که همش دارم گریه می کنم .... میترسم .. خدایا کمکم کن ... می ترسم از آینده ... بهم قوت قلب بده ... آرامش بده .... توان بده .. بصیرت و دانایی بده ... تا همیشه درست ها و خوبی ها رو انتخاب کنم .... چشم بینا بده تا دورغ رو از راست بشناسم ...... یا فاطمه جان خواستم عدد سکه هام رو مزین کنم با نام مبارک تو .... یا زهرا نگه دارم باش .... به کلامم قدرت بده تا بتونم رضا رو برگردونم به راه راست ... بکنم همون مرید علی ... با کلی جنجال دیشب تموم شد .... کمکم کن تا بتونم خاله خانم رو تحمل کنم .... همه ازش می ترسن ..... کمکم کن تا نرمش کنم .... خدایا بازم شکرت ...
نمی تونم بشینم یا واستم ... آخه از استرس کمر درد شدیدی دارم .. فقط اومدم بگم ... خیلی نوکرتم ... !!!![]()
پس کنار خیال تو خواهم ماند !
مگر فاصله من و خاک ، چیزی بیش از چهار انگشت گلایه است ؟
بعد از سقوط ستاره آنقدر می میرم که دل تمام مردگان این کرانه خنک شود
.ولی هربار که دستهای تو ،
( یا دستهای دیگری! چه فرقی می کند ؟ )
ورق های کتاب مرا ورق بزند
زنده می شود و شانه ام را تکیه گاه گریه می کنم
!اما از یاد نبر
! بی بی باران !در این روزهای ناشاد دوری و درد
...هیچ شانه ای ، تکیه گاه رگبار گریه های من نبود
!.... هیچ شانه ای!
این روزا به آسمون که نگاه می کنی پاییز رو حس می کنی که داره از راه می یاد .... دیروز هوا ابری شده بود و امروز هم باد خنکی می وزه که آدم رو به یاد باد و بارون پاییز می ندازه .... آخه .... جانمی .. پاییز ... پاییز برگ ریز هزار رنگ ... نفس بکش .... بارون ... کی می شه که بارون بباره ... آخ اگه بارون بزنه .... آخ اگه بارون بزنه..... آخرین پستم مربوط به پایان .... اما هنوز انگار نرسیده انگار یکی این خط پایان به دستشه و داره می دوه و من داره ازش دور می شم ... یا اون از من دور می شه .....نمی رسم .... در هر حال هنوز در گیر دار اینم و ... چی بگم... ازم خواسته شد که جلوی اون یک یه صفر بزارم ... من نزاشتم اما خودش گذاشت .... و همچنان منتظرم .... تا کی .. چه روزی.... امروز دانشگاه بد نبود و خنده بازاری بود .... ولی خسته شدم خیلی .... خدایا می دونی که من همیشه خودم رو به تو واگذار کردم و توکل کردم به تو .... خدایا ... پس خودت به دادم برس ! اگه دوستم داری .. اگه هنوز بنده خوب تو ام و این رو قبول داری که جز ذکر تو به زبونم نیست و جز یاد تو در سرم !!! حالا هم تو رو به تموم لحظات عاشقانه مون قسم می دم .... تنهام نزار ... من قول می دم تو زندگی مشترک تمام تلاشم رو برای خوشبختی طرف مقابلم بکنم اما تو هم باید قول بدی و منو از لطفت محروم نکنی ... نظر دائمی ات رو منو همسرم و زندگی ام باشه ... ازت می خوام فقط معجزه ات رو بهش هر روز نشون بدی و کاری کنی که همیشه زیر دین تو باشه ( که هست هر لحظه ) .... خوشبختی ما رو تضمین و ساپورت کنی .... نمی خوام خیلی ازت .. در همین حد که نظر کنی به خودش و قلبش برام کافیه ... اگه اون از تو دور می شه ما رو هم از هم دور کن .... خدایا .... خودت و من ... بیا این قول و قرار بین من و تو باشه ... باشه !!!؟؟؟![]()
جاده مرا دور مي كند
از جاده مي پرسم
از سايه اي كه قدم هايم را از بر است
نمي دانم از كجاي آمدن مي آيم
كه تا همين جاي راه
فقط يك سايه با من آمده است
كه از سي سالگي
فقط يك سوال گمشده مي داند
از ماه مي پرسم
كه روزهاي تا آمدن دنيا را از بر است
كودكي هاي من در كجاي تا سي سالگي گم شد؟
جاده مادرم را دور مي كند
و غروب يكي از همين شعرها بود
كه پدر
رو به آفتاب مرد
و كودكي هاي من
در سي سالگي چه زود تمام شد
از جاده مي پرسم
كه مرا دور مي كند
كجاي پيچ درختان و فراموشي آفتاب
راه ، به تنهاترين خانه ي جهان مي رسد ؟
كودكي در اتاق مستطيل
تا سي سالگي را صدا مي كند
و جاده ها چه قدر عجيب اند
كه به هيچ سوالي جواب نمي دهند
كه در هيچ جاي رفتن نمي ميرند
در امتداد اين گمشدن
هي سوال مي كنم و باز
جاده مرا دور مي كند
تا اتاق مستطيل
بايد از فراموشي نه آفتاب
كه از فراموشي دير سالگي بگذرم
تا شقايق هست , زندگی بايد کرد . . . . . وقتي شقايق مرد ، گلهاي باغ همه ماتم گرفتند و از جويبار خواستند براي گريستن ، به آنها چند قطره آب قرض دهد . جويبار آهي كشيد و گفت : آن قدر شقايق را دوست داشتم كه اگر تمام آبهاي من به اشك تبديل شود و آنها را براي مرگ شقايق بريزم ، باز هم كم است . گلها گفتند : راست مي گويي ، چگونه ممكن بود با آن همه زيبايي ، شقايق را دوست نداشت ؟ جويبار پرسيد : مگر شقايق زيبا بود؟ گلها گفتند : شقايق غالباً خم مي شد و صورت زيباي خود را در آب شفاف تو مي ديد ، پس تو بايد بهتر از هر كس بداني كه شقايق چقدر زيبا بود . جويبار گفت : من شقايق را براي اين دوست مي داشتم چون وقتي خم مي شد و به من نگاه مي كرد ، من ميتوانستم زيبايي خود را در چشمان او تماشا كنم
.نگرانم .... امیدوارم که بی دلیل باشه و پوچ ! نگران بی ثباتی های یوسفم ...... خدایا این رو نمی تونم ازت بخوام درست کنی اما ازت می خوام کاری کنی که لیلا آدم سوءاستفاده کنی نباشه ..... اهل باشه و بیا معرفت ...... بساز باشه و ذاتا خوب .... من این رو ازت خواستم و تو جورش کردی ....حتما همینه که جورش کردی ... ممنونم .
۲۹ مرداد ماه .. روز سه شنبه .... شروع یه زندگی گرم و صمیمی و اتمام یه قرار قدیمی .... تموم شد .... به قولش عمل نکرد ... برای بار سوم بود که نتونست به قولش عمل کنه و شرمنده شد ... من راضی به شرمندگی اش نبودم و نیستم اما ... تا کی ... تا به کی باید تاوان ... بگذریم ...
قصه من و تو
قصه من و تو آغازش در دفتر آرزوها بود و داستانش در دفتر ليلي و مجنون سروده شد
قصه من و تو از آن نيمه شب پر خاطره آغاز شد و اينك نيز با قصه دوري در حال نوشته شدن است
قصه من و تو آغازي احساسي داشت ، حرفهايي رويايي داشت ، اما ادامه آن يك داستان عاشقانه و واقعي شد
تو آمدي در خوابم ، نشستي در سرزمين رويايم ، و آن قلب سرخت را با دو دست مهربانت به من هديه دادي
چه زيبا پر كشيديم به سوي دشت پروانه ها ، چه زيبا بر روي ماه نشستي و من نيز ماه را به آرامي حركت مي دادم
لحظه سفرت لحظه زيبايي بود ، لحظه اي كه بر روي گلبرگ گلي نشستي و با نسيم عشق به سوي دياري ديگر رهسپار شدي
من نيز در كنار قناري پر بسته نشسته بودم و نواي غمگين او را گوش ميدادم و به شبنمي كه عكس چشمان خيسم در آن افتاده بود نگاه مي كردم
قصه من و تو قصه زيباترين عشق دنيا است ، قصه من و تو قصه يك سرزمين بي انتها است ، قصه من و تو ، قصه يك روياي بيدار شدني است
آغاز ديدارمان چه پر خاطره بود ، عكس چشمانت هنوز در ذهنم تكرار ميشود ، يك نگاه عاشقانه ، يك نواي صادقانه ، هديه اي بود پر از آرزو و اميد
سر آغاز قصه من و تو از يك نگاه عاشقانه آغاز شد ، و به لحظه مرگ نيز ختم خواهد شد
دفتري كهنه و پوسيده ، دلي نا اميد و شكسته ، قلم بدون جوهر داشتم
تو كه آمدي دفترم تازه شد ، دلم اميدوار و پر تپش از عشق شد ، و قلمم آماده نوشتن كلام مقدس تو را داشت
اولين كلامم به نام تو بود و تكه كلامم نيز اسم تو بود
قصه من و تو قصه شمعي خاموش نشدني است ، قصه من و تو قصه مهتاب و ستاره است
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
//و جـــاده از نفـس پاي كســــي پر شد//
به خيال خودم خيلي زود رفتم اما تا به خيابون استاد شهريار رسيدم سيل جمعيتي كه مي رفتن به طرف تالار وحدت منو متعجب كرد .... مي شد حدس زد اما نه اون ساعت من ساعت 7:30 كه راه افتادم و 8 رسيدم حياط تقريبا پر بود از جمعيت ... از ديشب آروم تر شده بودم اما دوباره با شنيدن صداي قرائت قرآني كه پخش مي شد و چقدر سوزناك بود دوباره منو اندوهگين كرده بود ....
به ياد فوت عموي عزيزم افتادم .... خسروي من هم جمعه رفت ... مثل عموم ... چه جمعه هايي ... 2 تا جمعه بد .. 2 تا جمعه كاملا خاكستري ... 2 تا جمعه كه غروبش از همه جمعه هاي ديگه ام دلگير تر بودند ... 14 و 28 تير ماه ... چه ماه بدي بود ماه تير .. ماه تولدم.... اين اولين سالي بود كه ....
....آخ خدايا

چقدر هجوم لحظه هاي تلخ سخته اونم اونقدر نزديك به هم و ..... غير قابل باور ... باورم نمي شد اون همه جمعيتي كه احتمالا از 7 اونجا بودند همه براي مرگ خسرو اومده باشند .... باورم نمي شد كه خسروي من ديگه بين ما نيست ..... خسروي در آلود درد آشناي عاشق ... سياه و غم زده .... با اون صداي گيرا و نفس گيرش ... صدايي كه بارها و بارها منو به آرامش رسونده بود ... هيچ وقت هيچ وقت از شنيدن صداش خسته نشده بود ... هميشه تو لحظات شادي و غم برام شيرين بود و دوست داشتني ....

جمعيت اونقدر زياد بود كه همهمه ها تمومي نداشت .... پرويز پرستويي اونقدر كه داد كشيده بود تا همه رو آرامش دعوت كنه و بي نتيجه مونده بود خسته بود و شرمگين و بسيار اندوهگين .... جاي خوبي تونسته بودم بگيرم تقريبا با جايگاه هفت هشت متر فاصله داشتم اما ماشالا به اين آقايون ... بلا نسبت بعضي از دوستانم ! اونقدر هل دادند و خودشون رو ... كه آدم شرمگين مي شد و البته خيلي خيلي عصباني اونقدر هل دادند كه من فاصله ام به 20 متري رسيد و ديگه نتونستم جايي رو ببينم و فقط مي شنيدم .... اگه دوربين نبود اصلا چيزي نمي ديدم .... ولي واقعا آقايوني كه اين متن رو مي خونند كمي به خانمها هم جا بديد حق بديد و دلتون براشون بسوزه .. نمي خوام بگم كوتاهه قدمون اما نسبت به شما كوتاه تريم ...رحم كنيد ... لطفا ... ببخشيد رشته صحبت از دستم خارج شد اونقدري كه صبح عصباني شده بودم ....

با ترانه زيبا و به ياد ماندني تا بهار دلنشين .... كه ترانه مورد علاقه خسروي بود مراسم شروع شد ... البته اولش با تلاوت قران بود ... صداي دوست عزيز خسرو حسين بختياري كمي از خشكي كاست و طراوتي به اون مردم آفتاب زده دادغدار داد .... و اشك خيلي ها رو در آورد .... تا بهار دلنشين آمده سوي چمن ....

اما متاسفانه مردم ما واقعا كم كاري كردند درسته كه تالار وحدت گزينه مناسبي نبود اما جاي ديگه اي هم در شان خسرو نبود يكي مي گفت استاديوم رو مي گرفتند و من واقعا كفري شده بودم ............ مگه بازيكن فوتبال بوده ؟؟؟؟ واقعا بعضي ها حرفايي مي زدند ..... يه خانمي هم كنارم بود كه واقعا طاقتم رو طاق كرده بود اونقدر كه به پرستويي بد و بيراه گفت و ..... كه چرا؟ اون عرضه نداشته مسئوليت اين ستاد تشييع رو به عهده بگيره ... و بگذريم ...

كيمييايي سيروس الوند و بانوي مهربان سينماي ايران ژاله علو همه قرار بود صحبت كنند اما مردم همكاري نكردند ...... واقعا كه ... حتي به احترامش 1 دقيقه هم سكوت نكردند ...
فقط مدير عامل تئاتر ايران آقاي راد اومدند و صحبت كردند .... و اونم در حد دو سه دقيقه .... فقط گفتند در يك جمله خسرو شكيبايي از افتخارات هنر اين ممكلت بود ..... و حقيقتا راست گفت ... در آخر هم كه پسرشون آقاي پويا شكيبايي اومدند و صحبت كردند ....ولي در چند جمله ....

پدر اينجاست خوشحاله كه اومدين مرسي كه اومدين من نمي دونم چي بگم فقط مي بينم فقط مي بينم كه چقدر همتون مهربونيد و چقدر پدرم رو دوست داشتين ...
من اينجا بود كه ديگه سعي كردم بيام بيرون .. اما بيرون رفتن خيلي سخت تر بود و.... خدايا منو ببخش ...
اي عطر ريخته
عطر گريخته
دل و عطردان خالي
پر از انتظار توست
غم يادگار توست
در هر حال ..... رفت ... ولي واقعا به همين سادگي ؟؟؟ نه نمي شه باور كرد ... دردانه سينماي ايران .... دوست ندارم دوري خسرو رو باور كنم .... رفتنش رو .... واقعا ديگه پيش ما نيست .. تا فيلمهاش رو ببينيم ... ؟ .... اون روز جمعه كه خبر فوتش رو شنيدم ياد ديالوگ هاش تو خونه سبز افتادم ... من اون كارش رو خيلي دوست داشتم ... اون جا كه تو دادگاه بود و فرياد مي زد اين" اين زن حقه منه سهمه منه عشق منه ...."
يا اون جايي كه يه دستش رو بالا مي آورد و انگشت اشاره اش رو رو به عاطف مي كرد و ابروهاش رو مي داد بالا و طوري مي رفت جلو كه زير چتري هاي لخت و پر پشتش سرش رو تكون مي داد و با توپ پر مي گفت :
"هر كاري مي خواي بكني بكن ولي ... "
چند بار نرم و تند لب مي زد و صداش رو مي آورد پايين و از ته گلو مي گفت
" ... قهر نكن ... "
بعد انگار كه بخواد چيزي بگه و نمي گفت .... سكوت مي كرد و شونه هاي پهنش رو مي داد عقب و مي رفت ....

تازه داشت وارد مرحله جديدي از بازي هاش مي شد مرحله اي كه تو قالب اصلي اش مي خواست بره و بازي كنه ... فيلم اتوبوس شب ... چرا به اين زودي رفت .. چرا ... خيلي جا داشت تا با ما باشه اون كه مال خودش نبود پس چرا مريضي اش رو دنبال نكرد و پي سلامتي اش نرفت ... ؟
چرا خسرو چرا ... ؟
واقعا به سر عشق چي اومد ...
منم به نوبه خودم تسليت مي گم به خانواده سينما و همه دوستداران خسرو شكيبايي عزيز

روحش شاد و يادش گرامي باد
سبــــــــــــــــــز خـــــــــــــــداحافظ
سبــــــــــــــــــز خـــــــــــــــداحافظ
سبــــــــــــــــــز خـــــــــــــــداحافظ
سبــــــــــــــــــز خـــــــــــــــداحافظ
سبــــــــــــــــــز خـــــــــــــــداحافظ
سبــــــــــــــــــز خـــــــــــــــداحافظ
مي دانم حالا سالهاست كه ديگر هيچ نامه اي به مقصد نمي رسد
حالا بعد از آن همه سال آن همه دوري آن همه صبوري
من ديده ام از همان سر صبح آسوده بوي بال كبوتر و ناي تازه نعناي نو رسيده مي آيد
پس بگو كه قرار بود تو بيايي و من نمي دانستم ..
تو بوي پروانه در سايه سار ياس مي دادي
يادت هست
زير طاقي بازار مسگران
كبوتر بچه اي بي نشاني
پرپر مي زد
ما راهمان را گم كرده بوديم ... ري را
يادت هست
من با چشمان تو اندوه هزار پرنده بي راه را گريسته بودم و تو نمي دانستي
آن روز بازار
پر از بوي سوسن و ستاره و شب بود
من خودم ديدم دعاي توبر بال پرنده از پهنه طاقي گذشت
چه شوقي شبستان رويا را گرفته بود
دعاي تو آن پرنده بي قرار هر دو پر پر زدند رفتند
بر قوس كاشي شكسته نشستند ...
«خسرو شكيبايي»
درگذشت
و دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد ...



«خسرو شكيبايي» بازيگر سينما، تئاتر و تلويزيون ساعت 9 صبح امروز جمعه 28 تير در سن 64 سالگي به علت نارسايي قلبي در بيمارستان پارسيان تهران درگذشت.
نزدیک دانشگاهه منه .... . من بی خبر بودم .....
باورم نمی شه ... خدایا ..
نه ....
خسرو مرد.....
میخکم ... مریم جون .. مهدی .. احمد .... حالا با چه اسمی می خواین منو صدا کنید .... خسروی نازنین من مثل حسین نازنینم رفت ....
همونقدر که جای حسین پناهی خالیه و هیچ جوری پر نمی شه و حیف شد .... خسرو هم حیف شد ...
اون صدای گرمش ... اون بازی گیراش ... اون حس نابی که تو هر نقشی اونو ممتاز می کرد ... آه ...
باورم نمیشه ... اونم جمعه رفت ... خوشا به سعادتش ... اگه فردا تشییع اش کنند من سر کلاسم و فکر نکنم خانم نبوی مدیر مدرسه بهم اجازه بده که بیام بیرون .... امیدوارم امیدورام ساعت تشییع اش ساعت ۱۱ باشه .... وای خدای من ... خدا رحمتش کنه ...
ولادت با سعادت مولای مومنان مرد مردان علی (ع)
بر همه شیعیان بخصوص پدران عزیز مبارک باد![]()
امروز تولدمه .... از دیروز خیلی بهترم .. نمی دونم شاید دیگه تموم شد و من به دنیا اومدم ... شاید چون دیگه گذشت و تموم شد ..... خدایا شکر .... وارد ۲۸ شدم ... خدایا شکرت که تن سالم بهم دادی ...درسته تو پست قبلی از سر ناراحتی یه چیزایی گفتم ... دروغ نبود اما نزاری به حساب ناشکری ام ها !!! دوستت دارم و همیشه شاکرتم ... همیشه .... اما واقعا دوست دارم همیشه هدایتم کنی ... تنها آرزویی که دارم تو روز تولدم و ولادت مولایم اینه که چشم بینا بهم بدی ... بصیرت بهم بدی و کاری کنی تا خوب و بد و راست دروغ رو از هم تمییز بدم ... بهم سلامتی بدی ... هدایتم کنی .... و عاقبتم رو به خیر کنی .... البته همه اینا رو بعد از سلامتی پدر و مادرم و خوشبختی خواهر و برادرام و دوستانم می خوام .... بعد ش هدایت ماه تمومم و اینکه اون هم عاقبت به خیر بشه و اگه ما در کنار هم خوشبخت می شیم ما رو به هم برسونی نه که اصراری ندارم اگه ماه مکمل هم نیستم و نیمه گمشده هم نیستیم ... بهم صبر بده .... خدایا ... شکرت
علی جان تولدت مبارک![]()
مریم جون تولدت مبارک ... ![]()